دو دانشجوی فلسفه قدم زنان در حال بحث و حرف زدن بودند و از خیابانی نزدیک خانه ی استاد خود می گذشتند . یکی از آن ها گفت : می آی سری به استاد بزنیم ؟
دیگری
جواب داد : خوبه ، اما اگه مزاحم مطالعه اش بشیم یا خواب باشه چی ؟
اما
بلاخره تصمیم گرفتند بروند
استاد
با صدای گرفته ای از پشت آیفون گفت : کیه ؟
دانشجو
ها خود را معرفی کردند و در پس از لحظه ای باز شد
و
استاد با عبای قهوه ای رنگی بر دوش ، در آستانه ی در ظاهر شد ، چراغ حیاط را روشن
کرد و گفت : به به ! ببین کی این جاست ! خوش اومدید خوش اومدید بفرمایید
دو
دانشجو با شرم و حیا و عذر خواهی کنان وارد شدند ، روی مبل های راحتی پذیرایی
پیرمرد دیگری با عینک و ریش کوتاه نشسته بود
استاد
معرفی کرد : پروفسور مقدادی استاد تاریخ و ایران شناسی
دانشجو
ها دست دادند و نشستند
پروفسور
مقدادی گفت : خدا شما رو رسوند !
استاد
گفت : بله ! منو پروفسور مشکل اساسی داشتیم که با اومدن شما حل شد !
بعد
دست هایش را به هم مالید و گفت : یک لحظه صبر کنید تا برگردم و از سالن بیرون رفت
یکی
از دانشجو ها عرقش را خشک کرد و دیگری خودش را برای مبحث سخت و گفتگوی پیچیده ای
که آرزو می کرد چندان مشکل نباشد آماده می کرد
استاد
برگشت و نشست جعبه ی کوچکی در دست داشت آن را باز کرد و ورق های پاسور را بیرون
کشید و گفت : خوب حالا می تونیم یک حکم چهار نفره بزنیم !
جالب بود
پاسخ دادنحذفمرسی
حذفسلام
پاسخ دادنحذفداستاني پر از معنا.
ممنونم دوست عزیز
حذفجالب بود و غافلگیر کننده اما ممکنه عده ای پایانشو نپسندن ... به هر حال موفق باشین
پاسخ دادنحذفسلام
پاسخ دادنحذفخواهش می کنم، ممنون از محبت و توجهتون.