۱۳۹۳ مرداد ۲۲, چهارشنبه

کاش می شد یک روز با صدای گنجشک ها بیدار می شدیم. با دست های مهربان مادرمان که لاک شکلاتی می زد و شیر گرم می کرد. با خنده های خواهری که
سال ها پیش سقطش کرده بودند.
کاش رنگ اتاق آبی بود و لامپ ها جای پریدن، چهچه می زدند. هوا مثل خوش و
بش های هرکسی در کودکیش صلح آمیز بود.
صدای دریل می آید تمام روز. همسایه میله های حفاظ نصب می کند روی پنجره ها و یادش نیست دزد ها همیشه در کمین اند تا چیزی را بدزدند که به کار خودمان هم نیامد. بوی آهن زنگ زده می آید که زیر باران اسیدی خیس خورده. بوی بنزین که سرش دعوا شد.
با صدای آب کاش بیدار می شدیم در مدخل رود، وقتی خدا ساعت شروع روز را با تمام شدن خستگی هامان کوک می کرد. کاش کسی برای مان شاملو می خواند و آیدا بودیم و به مهمانی بعد از ظهر لبخند کسی دعوت می شدیم. از لب هاش چای می نوشیدیم و روی بهار خواب دل بستگی مان قند می شکستیم.
بوی دست های عمله ای می آید که توی استامبولی ماله هم می زند. بوی چسب موکت ظریف مصور. هر ساعتی از روز که بیدار می شویم خسته ایم و دست هامان خواب می رود و خواب به خواب نمی رود تا از موتور کامیونی که در
سر بالایی گاز می داد و از بوق هایی که پشت دیوار بیمارستان زدیم و خندیدیم خلاص شویم. حتی خوب نمردیم و جنازه ی مان در هوا آتش گرفت و در ختممان کاش فقط بوی چلو کباب چرب و اروغ غم انگیز بود نه بوی خاک و آفتاب و پدرمان که با گورکن چانه می زد.
کاش...

۱۳۹۳ مرداد ۲۱, سه‌شنبه

دلتنگی آن جا شروع می شود که نتوانی از احساست بنویسی و آن را لا به لای اشعار و دست نوشته های دیگران جستجو کنی.
چنان که هرگز خودت را نیافته بودی و دنبال دیگری می گشتی...