۱۳۹۲ بهمن ۲۴, پنجشنبه

داستانک استاد / به قلم خودم


دو دانشجوی فلسفه قدم زنان در حال بحث و حرف زدن بودند و از خیابانی نزدیک خانه ی استاد خود می گذشتند . یکی از آن ها گفت : می آی سری به استاد بزنیم ؟
دیگری جواب داد : خوبه ، اما اگه مزاحم مطالعه اش بشیم یا خواب باشه چی ؟
اما بلاخره تصمیم گرفتند بروند
استاد با صدای گرفته ای از پشت آیفون گفت : کیه ؟
دانشجو ها خود را معرفی کردند و در پس از لحظه ای باز شد
و استاد با عبای قهوه ای رنگی بر دوش ، در آستانه ی در ظاهر شد ، چراغ حیاط را روشن کرد و گفت : به به ! ببین کی این جاست ! خوش اومدید خوش اومدید بفرمایید
دو دانشجو با شرم و حیا و عذر خواهی کنان وارد شدند ، روی مبل های راحتی پذیرایی پیرمرد دیگری با عینک و ریش کوتاه نشسته بود
استاد معرفی کرد : پروفسور مقدادی استاد تاریخ و ایران شناسی
دانشجو ها دست دادند و نشستند
پروفسور مقدادی گفت : خدا شما رو رسوند !
استاد گفت : بله ! منو پروفسور مشکل اساسی داشتیم که با اومدن شما حل شد !
بعد دست هایش را به هم مالید و گفت : یک لحظه صبر کنید تا برگردم و از سالن بیرون رفت
یکی از دانشجو ها عرقش را خشک کرد و دیگری خودش را برای مبحث سخت و گفتگوی پیچیده ای که آرزو می کرد چندان مشکل نباشد آماده می کرد
استاد برگشت و نشست جعبه ی کوچکی در دست داشت آن را باز کرد و ورق های پاسور را بیرون کشید و گفت : خوب حالا می تونیم یک حکم چهار نفره بزنیم !  

۶ نظر: