۱۳۹۲ اسفند ۱۷, شنبه

داستان کوتاه غول / به قلم خودم


زن لیوان جوشانده ی گیاهی را که بخار رقیقی از آن بر می خواست , به لب های دختر بچه نزدیک کرد : آروم بخور !
از پنجره به بیرون نگاه کرد ، برف سنگینی  روی درخت های حیاط نشسته بود , دوباره به دختر گفت : بخور مامان !
دختر بچه صورتش را در هم کشید : تلخه !
مهتابی اتاق پرت پرت کنان , کم سو و پرسو شد , پیر زنی که کنار بخاری دراز کشیده بود , غلتی زد و یک وری خوابید
زن آهسته  گفت : تلخه اما خیلی خاصیت داره !  جادوییه !
دختر بچه سرفه کنان گفت : الکی نگو , مثلا چه جادویی ؟
زن لبخند زد: الکی نمی گم , اگه همه شو بخوری , خیلی سریع شروع می کنی به بزرگ و بزرگ تر شدن
و دست هایش را تا جایی که می توانست از هم باز کرد
_ بزرگ می شی و قد بلند , اون قدر که سرت بخوره به سقف , مثل یه غول گنده ! , می تونی با یک قدم خودتو برسونی به بقالی سر کوچه ! با دو قدم به اون ور شهر و با یک جست بری تو خونه ی همسایه !
دختر بچه با چشم هایی گشاد و دهانی باز نگاهش کرد : واقعا ؟!
زن سر تکان داد : تازه وقتی فردا باز طلبکارای بابا سر و کله شون پیدا بشه , تو فقط کافیه از بالای در سرک بکشی
زن صدایش را کلفت کرد و دستش را به کمرش زد : بله فرمایش ؟
و دوتایی کر کر کنان خندیدند
دختر گفت : اونا هم می گن , هی  .. هیچ  ..هیچی !
_ تو هم می گی: دیگه این دورو برا نبینمتونا !  و برای این که ازشون زهر چشم بگیری با نوک انگشت یه تلنگر کوچیک بهشون می زنی , اونا هم پرت می شن وسط کوچه !
دخترک خندید و دوباره لا به لای خنده ها سرفه ی خشکی کرد
_ خوب حالا بخور مامان جون , اگه سرد بشه , بعد بخوری زیاد بزرگ نمی شیا !
 دختر , به جوشانده ی بنفش و سیاه که برگ های سبزی تویش شناور بود نگاهی انداخت و یک قلپ خورد : بعدش هرکاری بخوام می تونم بکنم ؟ دلم می خواد تو رو بردارم و از این جا بریم
زن همان طور که باز جوشانده را به دهان دختر بچه می ریخت , پرسید : کجا ؟
_ یه جای دور و قشنگ , یه خونه ی بزرگ بزرگ بگیریم , با یه اتاق پر از اسباب بازی و ...و خوراکی های جورواجور
دختر بچه شروع به فکر کردن کرد
زن گفت : آبنبات چوبی و ...
دختر گفت : آب نبات چوبی و ...
زن گفت : شکلات و ...
دختر بچه گفت : شکلات و ...
پیرزن غلتی زد و نالید : بخوابید دیگه !
زن انگشت روی لب گذاشت : هیسسس !
دختر بچه با صدای آهسته ای گفت : ولی فقط خودمون دو تا بریم ها !  
بعد دستش را گذاشت دم گوش زن و آهسته گفت : اصلا به طلبکارا می گیم , مامان بزرگو جای طلبشون بر دارن !
باز دو تایی خندیدند , دختر بچه تمام لیوان جوشانده خورد , زن خواباندش و پتوی نازکی رویش کشید
دختر پرسید : کی گنده می شم ؟
زن از جایش بلند و شد و برق اتاق را خاموش کرد , بعد برگشت و کنار دختر زیر پتو خزید و به سقف ترک خورده , که گچ هایش گله به گله ریخته بود , خیره شد و گفت : یهویی که بزرگ نمی شی , طول می کشه , تا صبح , تا فردا صبح  !