۱۳۹۲ اسفند ۴, یکشنبه

۱۳۹۲ اسفند ۳, شنبه

" هــــ "


دلم هوای بوییدن پیراهنت را دارد
و زانوانم از ترس شنیدن خبری ناگوار می لرزند
گرچه تو یوسف نیستی 
اما من
از یعقوب پیرترم 
از زلیخا رسواتر ...

۱۳۹۲ بهمن ۲۶, شنبه

خواب


در خواب همه چیز عین قدیم بود ، خانه ی خانم جان هنوز همان طور بزرگ ، با حیاط و حوض و باغچه , نه مثل امروز که خراب شده و جایش برج ساخته اند و مادربزرگ زنده بود و زیر آن چادر سرمه ای که برگ های سپید داشت ، نفس می کشید .
 دور تا دور هال را پشتی های قرمز چیده  و زیرشان , تشک های نازکی با ملافه های گلدار پهن کرده بودند . مجلس روضه بود . زن ها ی فامیل پیر و جوان گوش تا گوش  نشسته بودند و از آقا شیخ که بالای مجلس ، روی تک دانه مبل مخملی لم داده بود ، رو می گرفتند ، آقا شیخ  توی لیوان چایی شان فوت می کردند و روی قرآن خم شده با چشم های بسته از بر می خواندند . خاله جان زیر چادر طوسی اش می لرزید و صورتش نا پیدا بود ، من غرق بوی اسپندی بودم که زهره خانوم دود می کرد و در فکر شله زرد های نذری و ملاقه هایی که در دیگ ها می چرخید و معجزه هایی که از قابلمه ها در می آمد ، فکر کفش های پاشنه بلند دم در  که قد پاهای من نبودند ولی تک تکشان را امتحان کرده بودم ، فکر کشیدن کروات محمود پسر زری خانوم که همیشه ی خدا دماغش آویزان بود .
 چادر سفیدم را روی صورتم کشیدم  به تقلید زن های دیگر ، ولی جای گریه خنده ام گرفت ، آن هم چه خنده ای ! غش غش ! زنی غریبه زد سر شانه ام و گفت : آخی دختر جان ! تو چه دل پاکی داری این جور گریه می کنی !
با یک چشم از لای چادر بیرون را دید زدم وخانم جان را دیدم که از دور اشاره می کرد بیا ، اخم هایش در هم رفته بود و دست چروک خورده ی لک و پکی اش از زیر چادر می لرزید ، آن دست های لاغر و انگشت های باریکی که همیشه بوی نان تازه می داد ، به من اشاره می کرد بیا !
سریع بلند شدم بروم پیشش ، چه راه درازی بود از لای کتاب های دعا ، ظرف های میوه و بشقاب ها و کارد و چنگال ها گذشتم و پایم رفت توی استکان چایی داغ و سوختم، افتادم ، گریه ام گرفت  .
 خاله جان و مادرم و زن های دیگر ریختند سرم ، من پایم می سوخت و خانم جان را می خواستم ، چرا نمی آمد بغلم کند ، چرا نمی آمد بگوید چه کارم داشته ، نمی آمد نوازشم کند و بگوید : فدای سرت گلم !
هرچه می دیدم چادر های  سیاه و خاکستری و قهوه ای بود و بوی عرق و اشک و خیسی زنان دلواپس که قال کنان فوتم می کردند و به پایم آب می زدند  ، پسشان می زدم و آن ها به حال خودم نمی گذاشتندم ، بی تاب بودم و دلیل گریه ام را نمی دانستند ، به یک باره بیدار شدم نه خانم جان بود ، نه خانه ی قدیمی اش , تنها بودم و پاهایم می سوخت .
 

بعد از چندین ماه ...


گاهی اوقات بعضی چیز ها را باید همان جوری که هست بپذیری ، وقایع سخت و باورنکردنی زندگی را قبول کنی و با آن کنار بیایی .
 قیچی کردن ، پاک کردن و انکار کردن کمکی نمی کند .