زن
لیوان جوشانده ی گیاهی را که بخار رقیقی از آن بر می خواست , به لب های دختر بچه
نزدیک کرد : آروم بخور !
از
پنجره به بیرون نگاه کرد ، برف سنگینی روی درخت های حیاط نشسته بود , دوباره به دختر گفت
: بخور مامان !
دختر
بچه صورتش را در هم کشید : تلخه !
مهتابی
اتاق پرت پرت کنان , کم سو و پرسو شد , پیر زنی که کنار بخاری دراز کشیده بود ,
غلتی زد و یک وری خوابید
زن آهسته
گفت : تلخه اما خیلی خاصیت داره ! جادوییه !
دختر
بچه سرفه کنان گفت : الکی نگو , مثلا چه جادویی ؟
زن
لبخند زد: الکی نمی گم , اگه همه شو بخوری , خیلی سریع شروع می کنی به بزرگ و بزرگ
تر شدن
و
دست هایش را تا جایی که می توانست از هم باز کرد
_ بزرگ
می شی و قد بلند , اون قدر که سرت بخوره به سقف , مثل یه غول گنده ! , می تونی با
یک قدم خودتو برسونی به بقالی سر کوچه ! با دو قدم به اون ور شهر و با یک جست بری
تو خونه ی همسایه !
دختر
بچه با چشم هایی گشاد و دهانی باز نگاهش کرد : واقعا ؟!
زن
سر تکان داد : تازه وقتی فردا باز طلبکارای بابا سر و کله شون پیدا بشه , تو فقط
کافیه از بالای در سرک بکشی
زن صدایش
را کلفت کرد و دستش را به کمرش زد : بله فرمایش ؟
و دوتایی
کر کر کنان خندیدند
دختر
گفت : اونا هم می گن , هی .. هیچ ..هیچی !
_
تو هم می گی: دیگه این دورو برا نبینمتونا ! و برای این که ازشون زهر چشم بگیری با نوک انگشت
یه تلنگر کوچیک بهشون می زنی , اونا هم پرت می شن وسط کوچه !
دخترک
خندید و دوباره لا به لای خنده ها سرفه ی خشکی کرد
_
خوب حالا بخور مامان جون , اگه سرد بشه , بعد بخوری زیاد بزرگ نمی شیا !
دختر , به جوشانده ی بنفش و سیاه که برگ های
سبزی تویش شناور بود نگاهی انداخت و یک قلپ خورد : بعدش هرکاری بخوام می تونم بکنم
؟ دلم می خواد تو رو بردارم و از این جا بریم
زن
همان طور که باز جوشانده را به دهان دختر بچه می ریخت , پرسید : کجا ؟
_ یه
جای دور و قشنگ , یه خونه ی بزرگ بزرگ بگیریم , با یه اتاق پر از اسباب بازی و ...و
خوراکی های جورواجور
دختر
بچه شروع به فکر کردن کرد
زن
گفت : آبنبات چوبی و ...
دختر
گفت : آب نبات چوبی و ...
زن
گفت : شکلات و ...
دختر
بچه گفت : شکلات و ...
پیرزن
غلتی زد و نالید : بخوابید دیگه !
زن انگشت
روی لب گذاشت : هیسسس !
دختر
بچه با صدای آهسته ای گفت : ولی فقط خودمون دو تا بریم ها !
بعد
دستش را گذاشت دم گوش زن و آهسته گفت : اصلا به طلبکارا می گیم , مامان بزرگو جای
طلبشون بر دارن !
باز
دو تایی خندیدند , دختر بچه تمام لیوان جوشانده خورد , زن خواباندش و پتوی نازکی
رویش کشید
دختر
پرسید : کی گنده می شم ؟
زن از
جایش بلند و شد و برق اتاق را خاموش کرد , بعد برگشت و کنار دختر زیر پتو خزید و
به سقف ترک خورده , که گچ هایش گله به گله ریخته بود , خیره شد و گفت : یهویی که
بزرگ نمی شی , طول می کشه , تا صبح , تا فردا صبح !