در خواب همه چیز عین قدیم بود ، خانه ی خانم جان هنوز همان طور بزرگ ، با حیاط و حوض و باغچه , نه مثل امروز که خراب شده و جایش برج ساخته اند و مادربزرگ زنده بود و زیر آن چادر سرمه ای که برگ های سپید داشت ، نفس می کشید .
دور تا دور هال را پشتی های قرمز
چیده و زیرشان , تشک های نازکی با ملافه های گلدار پهن کرده بودند . مجلس
روضه بود . زن ها ی فامیل پیر و جوان گوش تا گوش نشسته بودند و از آقا شیخ
که بالای مجلس ، روی تک دانه مبل مخملی لم داده بود ، رو می گرفتند ، آقا شیخ توی لیوان چایی شان فوت می کردند و روی قرآن خم
شده با چشم های بسته از بر می خواندند . خاله جان زیر چادر طوسی اش می لرزید و
صورتش نا پیدا بود ، من غرق بوی اسپندی بودم که زهره خانوم دود می کرد و در فکر
شله زرد های نذری و ملاقه هایی که در دیگ ها می چرخید و معجزه هایی که از قابلمه
ها در می آمد ، فکر کفش های پاشنه بلند دم در که قد پاهای من نبودند ولی تک تکشان را امتحان
کرده بودم ، فکر کشیدن کروات محمود پسر زری خانوم که همیشه ی خدا دماغش آویزان بود
.
چادر سفیدم را روی صورتم کشیدم به تقلید زن های دیگر ، ولی جای گریه خنده ام
گرفت ، آن هم چه خنده ای ! غش غش ! زنی غریبه زد سر شانه ام و گفت : آخی دختر جان !
تو چه دل پاکی داری این جور گریه می کنی !
با
یک چشم از لای چادر بیرون را دید زدم وخانم جان را دیدم که از دور اشاره می کرد
بیا ، اخم هایش در هم رفته بود و دست چروک خورده ی لک و پکی اش از زیر چادر می
لرزید ، آن دست های لاغر و انگشت های باریکی که همیشه بوی نان تازه می داد ، به من
اشاره می کرد بیا !
سریع
بلند شدم بروم پیشش ، چه راه درازی بود از لای کتاب های دعا ، ظرف های میوه و
بشقاب ها و کارد و چنگال ها گذشتم و پایم رفت توی استکان چایی داغ و سوختم، افتادم
، گریه ام گرفت .
خاله جان و مادرم و زن های دیگر ریختند سرم ، من
پایم می سوخت و خانم جان را می خواستم ، چرا نمی آمد بغلم کند ، چرا نمی آمد بگوید
چه کارم داشته ، نمی آمد نوازشم کند و بگوید : فدای سرت گلم !
هرچه
می دیدم چادر های سیاه و خاکستری و قهوه
ای بود و بوی عرق و اشک و خیسی زنان دلواپس که قال کنان فوتم می کردند و به پایم
آب می زدند ، پسشان می زدم و آن ها به حال
خودم نمی گذاشتندم ، بی تاب بودم و دلیل گریه ام را نمی دانستند ، به یک باره
بیدار شدم نه خانم جان بود ، نه خانه ی قدیمی اش , تنها بودم و پاهایم می سوخت .
سلام
پاسخ دادنحذفای کاش هرگز از خواب قدیم و اون حال و هوا بیدار نشیم، اون حال و هوا یه آرامش خاصی داشت که دیگه تو خونه ها، تو شهر، تو جامعه نیست.